فردا به روایتی اول مهر است .....



اول مهر که میشه ؛ همیشه یه هیجان خاصی تو دل و دماغ آدم می افته که نگو و نپرس ......

منِ بینوا به خاطر این اول مهر که هیجان خاصی توی دل و دماغ آدم می اندازه؛ حتی روز عاشورا هم رفتم سرکار..... ای بترکی اول مهر که همیشه یه هیجان خاصی تو دل و دماغ آدم می اندازی ( آیکون بزنم توی سرش )

حالا فردا چون اول مهره و همیشه یه هیجان خاصی توی دل و دماغ آدم می اندازه ؛ به نظرتون من کدوم مانتو و روسری خوشگلمو سر کنم که برو بچ خوششون بیاد ؟



پی نوشت : همیشه بخندید لطفا ...
۴ نظر ۲ لایک

نه از جنس غصه .... نه از جنس غم ...

تا حالا شده که رفته باشین دروازه دولت ( محله عربها) برای دیدن مراسم تاسوعا و عاشورا و عزاداری امام حسین ؟


برای من هم پیش نیومده بود تا همین امسال.... شب عاشورا رفتم.... خیلی اتفاقی رفتم....


بماند که همیشه مادربزرگ خدابیامرز و مامان و زن عمو جان با خنده های ما توی این دوشب اخر دهه اول مشکل داشتن و میگفتن نخندین..شب عاشورا اخه کی میخنده که شماها می خندین.....و ما همیشه احساس عذاب وجدان که وای خاک عالم به سرمون که نخندیم و اینا .....

ولی امسال که رفتم دروازه دولت؛ دیدم ای بابا..خنده چیه ...ملت کلا برای فان قضیه توی خیابونن...... البته اصلا در مقام قضاوت نیستم و نمیخوام که خلوص نیت دوستان عزادار رو زیر سوال ببرم ولی انچه که دیدم رو بازگو میکنم خداشاهدههههه


همه چی قاتی پاتی بود .بدون نظم..همه توی خیابونا بودن بدون اینکه برنامه‌ی عزاداری خاصی باشه . البته جدا از کسانی که توی حسینیه بودن و مراسم عزاداری داشتن. روی صحبت من با اونهاییه که از سر شب تا سه چهار صبح توی خیابون بودن بدون هدف عزاداری درست و حسابی ... یا توی صف فلافل نذری بودن یا دنبال صف کباب ترکی نذری و با خودتون حساب بگیرید دیگه ..برادرم چشمهاتو از نگاه به نامحرم حفظ کن واینها .....

قیمه نجفی هم غذای نذری مخصوص این محله بود که جلوی چشم شما و در هر موکبی داشت پخته میشد و البته که باز هم صفی بود ...


یه مسجد وسط میدونشون بود به اسم مسجد کاظمینی ها که انگار داخلش مراسم بود و بعدش هم یه گروه اسب سوار و لباس مبدل حسینی و یزیدی پوش از دل مسجد ریختن وسط محله و شروع کردن به زبان عربی کلمه هایی رو بیان کردن که من خوب دقیقا نفهمیدم چی میگفتن ولی حتما رجز خوانی های جنگی بوده ..... بعدشم کمی شمشیر بازی کردن و تماممممممم


دوست جانی که باهاش رفته بودیم یه این محله عرب نشین؛ خیلی تعریف علم آتشین رو میکرد و میگفت که اینجا علم آتش میزنن و خیلی باحاله !!!!!

چشمتون روز بد نبینه در عین اینکه خیلی هیچان انگیز بود این علم های اتشین؛ ولی خیلی هم به نظرم کار ترسناک و خطرناکی بود......


حالا دیگه بگذریم ...تموم شد .....ولی صادقانه بگم که هرچقدر دلم میخواست شب عاشورا به معنای واقعی کلمه برای حسین مظلوم و عباس مهربانم از ته قلبم عزاداری کنم، بودن توی فضای این محله و دیدن رسم عزاداریشون؛ بیشتر منو به خنده واداشت ...... و بعدش مدام عذاب وجدان .....


پی نوشت 1 : این خیلی راسته که محله ها مثل خانواده می مونن و کوچکترین عنصرحیاتی شهر محسوب میشن....... و هر کدوم با دیگری فرق اساسی دارد و در نتیجه نیاز متفاوت.......

پی نوشت  2: نکته علمی فوق را جدی گرفته و 100 بار از روی آن بنویسید.

۲ نظر ۲ لایک

سمبوسه با طعم خاطرات

رفتیم با دوستم سمبوسه بخوریم.

دوست جان رفت سفارش بده و من خیلی شیک نشستم روی صندلی که چشمم افتاد به ویویی خیلی زیبای رو به روم :))


جالب بود. سرگرم خوندن نوشته های روش شدم. اگه بگم 99 درصد نوشته ها مال دخترها و پسرهای مدرسه ای بود که خودشون رو متعلق هم میدونستند و برای رسیدن به هم دعا کرده بودن و یا از به هم رسیدنشون ناامید شده و دیگه امیدی نداشتن و قلب تیرخورده رو به نمایش گذاشته بودن؛ دروغ نگفتم.


میدونی نکته قابل تامل کجاست ؟ روی این در کلی اسم بود  که یه روزی کنار هم قرار گرفتن، و امروز معلوم نیست که هنور کنار همند یا در کنار اسم دیگری یادگاری میذارن....

اون روز تا اخر شب داشتم به این فکر میکردم که ادمهایی که این یادگاری رو نوشتن ؛صاحب این اسمها الان کجان ؟ و نمیدونم چرا غصه خوردم برای کل اسمها و احساساتی که خرج این نوشتن ها با لاک خودکار شده بود ....


زمان با ادمیزاد چه میکنه ......

۱ نظر ۰ لایک

فانتزی برق برقی

با دخترعموها رفتیم بیرون که مثلا خرید کنیم.....همون داستان وای خاک عالم برای عروسی چی بپوشیم و اینا که سر از همه جا درآوردیم....... همینطوری که می گشتیم و میگشتیم و می گشتیمممم...... یهویی خودمون رو ایستاده در برابر مغازه‌ای رنگارنگ پر از لاک‌های خوشرنگ دیدیم .....

چشمامون قفل شده بود و دختربچه‌ی درونمون افتاده به ورجه وورجک که بریم لاک بریم ؟ که یه دونه لاک که به هیچ کجا برنمیخوره، برام بخر .... برام لاک بخر.....من لاک میخوام..... لاک....لاک.......لاکککککککککککککککک

و وقتی جیغ دختربچه درون به اوج رسید، ما سه تایی پریدیم توی مغازه و شروع کردیم به تست کردن رنگها ....

آخ که نمیدونی چه لذتی داره رنگهای مختلف رو دیدن و تست کرد.......یه آن دلم خواست همه رنگهاشو با هم بخرم..... همه رنگها رو با هم ..... میدونی یعنی چی ؟ وایییییییییییی ذوققققققق عالممممممممممممم

ولی دختردرونم خیلی بچه خوبی بود و کوتاه اومد و من فقط دوتا لاک خریدم......یه صورتی اکلیلی برق برقی و یه پوست پیازی براق ....

.

.

.

پی نوشت1: دخترعمو جان گفت من میخوام برای دختر 7سالم لاک صورتی اکلیلی برق برقی بخرم اونوقت تو هم میخواهی دقیقا همین رنگ و همین مدل برق برقی رو بخری ؟ .... دماغم رو چین دادم و گفتم دوستش دارم خو..... بعد هم خیلی شیک بقیه رنگها رو تست کردم  :-))

پی نوشت2: دل پسرها آب که نمیتونن لذت خرید لاک رو تجربه کنن :))

پی نوشت3: حالا اگه شانس ماست؛ آخرالزمون که میگن همینه دیگه .الان همه پسرها میان میگن برو قدیمیییییییی ما هم لاک میزنیم :))

۵ نظر ۳ لایک

راستی ..

راستی یادم رفت بگم..... ذوق عالمه که عموی ادم توی اوج کار و اینها زنگ بزنه بهت و بگه که خوشگل عمو روزت مبارک ..

اره ..این ذوق عالمه ...



پی نوشت : خیلی بده که وبلاگ بیان ایکون مایکون نداره :-(

۳ نظر ۳ لایک

این همه خودمونی بودن اخه ؟

اصلا نفهمیدم چی شد که یهویی یه کله اومد جلوی صورتم و پرسید: خانم بیکارید الان ؟

هم از لحن کلام و هم از نوع کلمه انتخابی جا خوردم ..... دقت کردم تا بفهمم کی به کیه ... سلولهای مغزم رو بالا و پایین و چپ و راست کردم تا ببینم که من این دختر رو دیدم قبلا یا نه که خوب معلومه ....ندیده بودم ..تازه وارد بود ؛ دانش آموز ورودی ....

ولی انگار دختر منو دیده بود ...... خیلی هم احساس رفاقت فول تایمی داشت خداروشکر....از اون شاگردهایی که فکر میکنند تو خاله شونی و تمام....

گفتم جانم ؟ بگو کارتو......گفت: میخواستم ببینم اگه بیکارید (مجدد کلمه زشتِ رو تکرار کرد)؛ با هم بریم من شلوارمو عوض کنم.تنگمه .

با اکراه گفتم به کار من کار نداشته باش.. بیا بریم شلوارتو عوض کن.... ناخوداگاه لحنم جدی شد ....تبدیل شدم به همون مدلی که بچه ها تقریبا حساب می برن ازم.....

ولی س.م  انگار نه انگار ..... مثل اینکه هیچ لحن جدی در من ندیده باشه؛ پشت سرم راهی شد.... در حال تعویض شلوار هم روی مخ بود که البته بماند.....

زنگهای بعدی هم دوباره از اول...خانممممم ؟؟؟؟؟ خانننننننوووووووووومممممممم......... خااااااااااانووووووومممممممم.........

من: بله.....بلله ....بللله....بلللللله...... (اینجا دقیقا دیگه کفرم در اومده از این همه حس خودمونی بچه فسقلی)..... بللللللللللهههههههههههههه .......


همکاران گرام از خنده مرده بودن.... مدام تکرار میکردن ساده جان این یکی امروز ؛ همین امروز عاشق تو شده ..... کلیدش رو تو گیر کرده ....


پی نوشت1: هر بار با خودم میگم اینقدر با این موجودات خوش وبش نکن ها....کیه که گوش بده ....این هم شد نتیجه اش.....

پی نوشت 2: ساده باشید و مهربان

۰ نظر ۲ لایک

به به به این روز...

برکت های خونه، مهربونها؛ زن عموها و زن‌دایی های آینده روزتون مبارک ..یه عالمه آیکون قلب.


پی نوشت: و من همیشه دلم خواسته که بجه اولم دختر باشه :-)

۱ نظر ۰ لایک

و اما فوتبال..

با اینکه خیلی از تیمها حیفن ؛ خیلی از تیمها مثل فرانسه و آلمان و آرژانتین و برزیل ...ولی من دلم میخواد بلژیک و کرواسی برن برای فینال


تا ببینیم که بلژیک و کرواسی چه می کننننننننننننن


پی نوشت: ساده باشید و مهربان

۱ نظر ۰ لایک

صبر انتخاب نیست، اجبار است ...

گفت: عادت دارم به این سوال.....غمگین نگاهش کردم...

گفتم: بچه بیارید و بزرگ کنید...... فقط نگاهم کرد..... اجازه دادم نگاهم کنه و هر وقت که تونست جواب بده ...

نمیدونم چقدر گذشت که گفت : شوهرم میگه نطفه بچه مهمه ...مهمه بچه کی باشه و ننه و باباش کی باشن اگه بخواهیم بریم یکی رو بیاریم و بزرگش کنیم... اگه خدا بخواد بچه دار میشیم....... من هم صبر میکنم.

گفتم : نطفه؟ نطفه واقعا مهمه ؟ همین دور و برمون میبینیم خیلی از آدمهایی رو که حلال به دنیا اومدن...قانونیه قانونی ولی خلافن؛ داغونن؛ ترکیدن از بس پدر و مادرشون رو اذیت میکنن ...... واقعا نطفه مهمه ؟ تو قراره اون بچه رو تربیت کنی.......تو خوب تربیتش کن....تو محبتش کن...... اصلا مگه خدا توی قران نمیگه که هر کی تقواش بیشتر؛ محبوبتر...... تو بزرگش کن......اون هم بنده خدا......تو بزرگش کن....... تربیتش کن...باتقواش کن....... تو یتیم نواز باش......توووو

باز هم فقط نگاه کرد..... نگاه کرد...نگاه کرد..... ولی من فقط دستاشو گرفتم .... دستاشو گرفتم و فشار دادم بدون اینکه به چشماش نگاه کنم......


پی نوشت1: نمیدونم درد بزرگیه که خیلی سال باشه که ازدواج کرده باشی و هنوزه که هنوزه بچه دار نشده باشی ؟ یا نه درد بزرگی نیست و میشه خیلی ساده ازش گذشت......نمیدونم چون واقعا بودن توی این شرایط، شرط اول درک بزرگ یا ساده بودن این موضوعه......

پی نوشت 2 : وقتی نگاهم میکرد من بغض تمام بودم.......به چشماش نگاه نکردم که خدایی نکرده فکر نکنه دارم از روی ترحم باهاش حرف می زنم..... و خدا میدونه که قلبم براش تپید ...برای حس مادرانه ای که دلش میخواست و نداشت ....

پی نوشت  3 : شاید خنده دار باشه ولی من خیلی به این فکر میکنم که اگه یه روزی نشه بچه دار بشم؛ چی کار کنم ..... و بعدش از ته قلبم میخوام از خدا که هیچ وقت توی این شرابط قرار نگیرم.....

پی نوشت 4 : دعا میکنم که دامن همه زنان جهان با وجود بچه سبز بشه و حس مادرانه در قلبشون جا خوش کنه..... آمین.

پی نوشت 5 : ساده باشید و مهربان

۲ نظر ۰ لایک

این کلید که من دارم، در یک خانه را باز می‌کند، خانه‌ی خودم را

 کلید

دیدی شکل و شمایل و اندازه و سایز کلیدها فرق داره ؟ دیدی هر خونه‌ یه کلید داره ؟ اصلا دقت کردی که حتی هر خونه میتونه کلیدهای متفاوتی داشته باشه ؟

وقتی اینها رو میبینی با خودت میگی که خونه که همون خونه است؛ پس چرا سایز کلیدها و شکل و شمایلشون فرق میکنه؟ چون کلیدسازها با هم فرق دارن ؟ یا صاحبخونه دلش میخواد که هر بار یه نوع کلید دستش باشه ؟

احساس ناامنی که میاد سراغ آدمیزاد؛ برای رفعش هر کاری میکنه ... نه؟  اولین کار اینه که کلید جدید می‌سازه .......


دیگه به وبلاگ قبلی برنمیگردم.....کلید جدید ساختم..... احساس امنیت...... حس مثبت ...




۲ نظر ۲ لایک
آهای روزهای دلتنگی
آیا من شبیه دختری هستم که بشود فریبش داد ؟!
کلمات کلیدی
آخرین مطالب
انفجار خنده تعجبی ....
فردا به روایتی اول مهر است .....
نه از جنس غصه .... نه از جنس غم ...
عزای حسین
سمبوسه با طعم خاطرات
اوا ...
فکر کنم که خل شدم ....
اولین قدم....
فانتزی برق برقی
فانتزی هایی از جنس یادگاری ...
آرشیو مطالب
موضوعات
آنچه دل میگوید.... (۱۰)
عاشقانه های خط خطی (۵)
غم راه خودش رو باز میکنه (۱)
از غرهای زده نزده (۷)
روشنفکری؛ تولید ملی (۲)
پیوند ها
خرمالوی سیاه
ماهی طلا
پسر روزگار
یک عدد قحطی زده
نیکولا
خنده های صورتی
الهه
به روایت یک زهرا
روزگار نو
یک دانشجوی پزشکی
قوی باش رفیق
پیوندهای روزانه
پاسخ به سوالات وبلاگ نویسان
آخرین وبلاگ های به روز شده
زندگی به سبک بیان!
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان