اوا ...

یه دو روز نبودما ....ببینا.....چرا رفتین اخه ؟ چرا لیست دنبال کنندگان کم شد ؟ (ایکون متفکرانه و غمناکانه )

بابا من سرگرم قالی بافی که میشم یادم میره زمان رو ....چشم باز میکنم میبینم که عه شد 10 شب... 11 شب.... من هم که هلاک خوابم همیشه .. دیگه اینطوری میشه که حس نوشتن پر می زنه و میره .....


ولی یکی دوتا مطلب دارم برای نوشتن.... ان شالله عکسشو که اماده کنم میام می نویسمشون.


پی نوشت: همیشه بخندید .. زیاد هم بخندید

۰ نظر ۲ لایک

فکر کنم که خل شدم ....

قدیما ...یعنی هم قدیما هم الانا وقتی فیلم های خشن یا زیادی ترسناک یا بزن بزن داغونی می دیدم؛ دلم ریش میشد و میشه  و تحملمم سر می اومد و میاد و نمیتونستم و نمیتونم که صحنه های پر از خون و درگیری و خشونت رو ببینم ؛ و هر بار که با یکی از این فیلمها مواجه میشدم و میشم؛ با خودم می گفتم و میگم که من هرگز نمی ذارم بچه ام یا همسرم یا برادرم و ... از این فیلمها ببینن تا روحیه شون داغونی بشه ....
ولی انگار دیگه زیادی خل شدم ....... تازگی ها فیلمهای عاطفی عاشقی هم میبینم؛ حالم دگرگون میشه و گریه ام می گیره از صحنه های عاطفیش ...مخصوصا اگه در باب جدایی باشه ..... و پای غصه‌ی از دست دادن وسط باشه..میشم نقش اول داستان و بغض میکنم در حد تیم ملی ...

پی نوشت1: خل شدم میدونم....
پی نوشت 2: افسردگی نباشه صلوات ....والا..
پی نوشت 3: دومی رو جلیلتر و بلندتر برفس ...
۵ نظر ۴ لایک

اولین قدم....

اولین قدم برای ثبت یه رویا....

۴ نظر ۱ لایک

فانتزی برق برقی

با دخترعموها رفتیم بیرون که مثلا خرید کنیم.....همون داستان وای خاک عالم برای عروسی چی بپوشیم و اینا که سر از همه جا درآوردیم....... همینطوری که می گشتیم و میگشتیم و می گشتیمممم...... یهویی خودمون رو ایستاده در برابر مغازه‌ای رنگارنگ پر از لاک‌های خوشرنگ دیدیم .....

چشمامون قفل شده بود و دختربچه‌ی درونمون افتاده به ورجه وورجک که بریم لاک بریم ؟ که یه دونه لاک که به هیچ کجا برنمیخوره، برام بخر .... برام لاک بخر.....من لاک میخوام..... لاک....لاک.......لاکککککککککککککککک

و وقتی جیغ دختربچه درون به اوج رسید، ما سه تایی پریدیم توی مغازه و شروع کردیم به تست کردن رنگها ....

آخ که نمیدونی چه لذتی داره رنگهای مختلف رو دیدن و تست کرد.......یه آن دلم خواست همه رنگهاشو با هم بخرم..... همه رنگها رو با هم ..... میدونی یعنی چی ؟ وایییییییییییی ذوققققققق عالممممممممممممم

ولی دختردرونم خیلی بچه خوبی بود و کوتاه اومد و من فقط دوتا لاک خریدم......یه صورتی اکلیلی برق برقی و یه پوست پیازی براق ....

.

.

.

پی نوشت1: دخترعمو جان گفت من میخوام برای دختر 7سالم لاک صورتی اکلیلی برق برقی بخرم اونوقت تو هم میخواهی دقیقا همین رنگ و همین مدل برق برقی رو بخری ؟ .... دماغم رو چین دادم و گفتم دوستش دارم خو..... بعد هم خیلی شیک بقیه رنگها رو تست کردم  :-))

پی نوشت2: دل پسرها آب که نمیتونن لذت خرید لاک رو تجربه کنن :))

پی نوشت3: حالا اگه شانس ماست؛ آخرالزمون که میگن همینه دیگه .الان همه پسرها میان میگن برو قدیمیییییییی ما هم لاک میزنیم :))

۵ نظر ۳ لایک

فانتزی هایی از جنس یادگاری ...

وقتی بچه بودم؛ همون وقتهایی که دوست داشتم دکتر بشم ولی توی بازیهای بچه‌گی با دخترعموهام،  نقش معلم رو بازی میکردم؛ یکی از فانتزیهای ذهنم این بود که کسایی باشن که در همه حال به یادم باشن ... که من توی ذهنشون برای همیشه باقی بمونم......

الان که این روزها میاد و میره؛ روزهایی که من به بازی‌های کودکیم شبیه شدم؛ گاهی به نظرم می‌رسه فانتزی ذهنم کم کم داره تبدیل به واقعیت می‌شه و من در تمامی لحظاتی که هدیه تولد میگیرم و یا به رسم یادگاری سوغاتی برام فرستاده می‌شه و یا موبایلم خیلی ناگهانی برای احوالپرسی‌ به صدا درمیاد، حس میکنم که زندگی دوباره توی رگهام جاری میشه و من ذوق زده با خودم میگم که :

خدایا شکرت که این راه رو پیش روی من قرار دادی و کمکم کن که بتونم مفیدتر از تمام سالهای گذشته باشم و نفس بکشممم.......

۰ نظر ۳ لایک

گفت.....گفتم ......

گفت قد من حدود 183 ....... وزنم 76 کیلو........ شما قد و وزنتون جسارتا ؟

گفتم من کوچولواما...... قد 157.......وزن 50 ......

مکث ..... سکوت
مکث...... سکوت ....... و من فکر کردم به تمرین اون کتابی که خریده بودم ...... و توی دلم خندیدم ......
۲ نظر ۳ لایک

شاد یعنی شادااااااااا

همون بغل دستیم بود که خیلی کله می کشید؛ یه دونه از این ماسماسکهای مورد علاقه من رو گذاشته بود توی گوشِ بینواش و اگه از من می پرسی، خیلی خدا به خیر گذروند که با صدای بلند آهنگش کل مترو نیومدن وسط واسه قر دادن .... حالا راستشو بگم من که پاهام داشت می رفت که ریتم بگیره که دیگه پیاده شدم .... حیففف.......


اهنگش شاد بود از این نوع


پی نوشت: موقع پیاده شدن گفتمش که اهنگ شاد بوداااااا ولی یه خورده صداش بلند بود .... و او همچنان خیره به من نگاه کرد و من باز خودجوش به این نتیجه رسیدم که دیگه نطق نکنم :))


۵ نظر ۳ لایک

دعوایی کی بودی شما ؟

ساعت از 8 شب گذشته.... توی مترو نشستم.... کوپه اول...... سومین گروه از صندلی‌ها ..... گوشه سمت راست.... نیمه بیدار؛ نیمه خواب که یهویی :


دعوا شد چه دعوایی.... بزن بزن..... فحش و دری وری بود که رد و بدل میشد..... چرتم که پرید هیچ؛ بغل دستیم از بس کله کشید که ببینه کی با کی دعواش شده؛ بهش گفتم بی خیال شو جونم... اخرش آروم میشن و بعد حتی به این هم فکر نمیکنن که توی مکان عمومی با کاربری حمل و نقل با هم دعوا کردن و فحش دادن ... پس راحت بشین و به این فکر کن که چقدر از فرهنگ دوریم.....

وقتی دیدم داره خیره نگاهم میکنه؛ خود به خود؛ خودجوش به این نتیجه رسیدم که زیادی نطق کردم ...... همون بهتر بود که به چرتم ادامه میدادم .... نه ؟


پی نوشت: ساده باشیم و مهربان و هیچ وقت فحش ندهیم نقطه

۲ نظر ۲ لایک

داستان چیه ؟

داستان چیه ؟ نه بگید داستان چیه ؟

داستان چیه که هی توی خندوانه میگن شوهر عمه و عمه و اینا ؟؟؟؟؟


اینا مگه نمیدونن که من روی واژه عمه حساسیت دارم ؟

صدبار گفتم که به عمه ها کار نداشته باشید..کیه که گوش کنه ...


پی نوشت1: برید در خونه خودتون فوتبال بازی کنید اصلنشم

پی نوشت2: ساده باشید و مهربان

۷ نظر ۳ لایک

راستی ..

راستی یادم رفت بگم..... ذوق عالمه که عموی ادم توی اوج کار و اینها زنگ بزنه بهت و بگه که خوشگل عمو روزت مبارک ..

اره ..این ذوق عالمه ...



پی نوشت : خیلی بده که وبلاگ بیان ایکون مایکون نداره :-(

۳ نظر ۳ لایک
آهای روزهای دلتنگی
آیا من شبیه دختری هستم که بشود فریبش داد ؟!
کلمات کلیدی
آخرین مطالب
اوا ...
فکر کنم که خل شدم ....
اولین قدم....
فانتزی برق برقی
فانتزی هایی از جنس یادگاری ...
گفت.....گفتم ......
شاد یعنی شادااااااااا
دعوایی کی بودی شما ؟
داستان چیه ؟
راستی ..
آرشیو مطالب
موضوعات
آنچه دل میگوید.... (۷)
عاشقانه های خط خطی (۴)
غم راه خودش رو باز میکنه (۱)
از غرهای زده نزده (۶)
روشنفکری؛ تولید ملی (۲)
پیوند ها
خرمالوی سیاه
ماهی طلا
پسر روزگار
یک عدد قحطی زده
نیکولا
خنده های صورتی
الهه
به روایت یک زهرا
روزگار نو
یک دانشجوی پزشکی
قوی باش رفیق
پیوندهای روزانه
پاسخ به سوالات وبلاگ نویسان
آخرین وبلاگ های به روز شده
زندگی به سبک بیان!
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان